بيا زير چتر من!!

...و به زودي همه در زير خاك خواهيم خفت. خاكي كه به هم مجال نداديم تا دمي بر آن بياساييم.
همين الان آمدم از پيش حسين. آنجا بود، در خانه خودش و چون هميشه آرام وبي صدا ، محجوب وسر به زير، شاهد بود. مي ديد، ساعت ۲ بامداد يكشنبه ۱۸ مرداد سال ۸۳ مي برندش اين بار بر دست ها. با ما بود ونظاره مي كرد. پس آن پيكر نحيف لاغر از آن كه بود؟
همه بودند، حسين خود ميزبان بود همه را. يك يك هر كه را مي آمد به لبخندي پذيرايي مي كرد. خودش گفت، صدايش آنجا بود در نوار« ستاره » داشت به همه مي گفت:
همه چي از ياد آدم ميره
مگه يادش، كه هميشه يادشه.
داشت براي ما تعريف مي كرد. خودش راوي اين آخرين سفرش بود. براي ما، داوود ميرباقري، عبدالله اسكندري، رسول نجفييان و من و ديگران مي گفت. آرام وبي صدا مثل هميشه و تو بايد گوش تيز مي كردي تا بشنوي. مي گفت غروب خودم آمدم به طاطائي صاحب سوپر ماركت بغل خانه ام گفتم:
ما چيستيم ؟
جزمولكولهاي فعال ذهن زمين،
كه خاطرات كهكشان ها را مغشوش مي كنيم!
گفت چي مي گي حسين آقا؟ گفتم هيچ چي من مردم. چند روزه مردم زحمت بكش به يكي خبر بده. فكر كرد شوخي مي كنم . گذاشت تا دخترم بياد بفهمه. حرف منو قبول نكرد، حرف دخترمو قبول كرد. اينه كه به همه گفت و شمارو به زحمت انداخت. بعد تعارف كرد بريم تو درست مثل همون روزي كه با رضا شريفي نيا رفتيم بهش سربزنيم. اما اونروز حالش خوب نبود، در عوض امشب راحت وخوب بود، فقط مرده بود. گفت يه دقه صبر كنين تا جنازمو ببرن بعد با هم ميريم بالا، يه چيزي نوشتم مي خوام براتون بخونم. منتظر آمبولانس بوديم. وقتي آمبولانس آمد، حسين به راننده خسته نباشيد گفت. بعد خودش كمك كرد جنازه بي وزنش را بگذارند در آمبولانس. وقتي آمبولانس رفت به ما گفت بريم بالا. گفت: البته بالا يه خورده بوي مرگ مي ده، اما براتون پنجره رو باز مي كنم. رفتيم بالا مثل هميشه يك عالم تنقلات گذاشت جلوي ما. مي گفت: شاگردام ميارن، هرچي مي گم نمي خورم بازم ميارن. بعد به ما چاي داد. مثل هميشه توي ليوان هاي رنگ به رنگ. كوتاه وبلند، و بعضي وقت ها توي شيشه مربا. هميشه به او مي گفتم ديگه درست شو حسين! يه خورده زندگي كن. به من مي گفت:
حسين جان! زندگي مشكل نيست، بلكه مشكلات زندگي اند.
مي بيني!
مي بيني به چه روزي افتاده ام؟
حق با توست. مي بايست مي خوابيدم.
داوود اصرار داشت او را براي نقشي در سريال » مختارنامه » به كار بگيرد. متن را حسين نخوانده بود ، اين اواخر اصلا حوصله هيچ كاري را نداشت، مي گفت برايم تعريف كنيد و داوود برايش تعريف كرد. حسين مي گفت: داوود جان اگر اجازه ميدي مثل اون نقش كوتاه تو سريال امام علي بازي كنم، ميام. اونجا وقتي گير خوارج افتادم كه مي خواستن به بهانه امر به معروف، شيكم زنمو پاره كنن هر چي دوس داشتم گفتم. داوود گفت: نه حسين، تو هموني رو گفتي كه من مي خواستم. با اين حال داوود متن آورده بود بخواند. حسين دست به دامن عبد شد كه به داوودجان بگو من الان وقت ندارم قراره قدري در زندگي بميرم. راست مي گفت مي خواست بقيه عمر را راحت بميرد. داوود مي گفت: من نمي دونم جنازتم شده بايد بياد بازي كنه. حسين گفت: ميام! و من مي دانم خواهد آمد. رگ خوابش دست شريفي نياست، منتظرش بوديم ، كه مدام تلفني مي گفت به حسين بگين نرو من الان ميام. و نيامد تا رفت. آخر حسين گفت: تا بقيه ميان، براتون شعر بخونم ؟ داوود گفت: حالا كه قراره بياي بازي كني بخون. حسين اين شعرش را برايمان خواند، درست بعد از آنكه آمبولانس جسدش را برده بود.
خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
ماييم كه پا، جاي پاي خود مي نهيم وغروب مي كنيم
هر پسين.
خيلي وقت آنجا بوديم. ديگر بوي سكته ومرگ حسين رفته بود.
وقت خداحافظي، حسين به داوود كه مي گريست گفت:
جا مانده است
چيزي، جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه
و نه دندان هاي سفيد.
تا دم در همه را بدرقه كرد و دعوت كرد با او باشيم وقت خاك سپاري، مي گفت:
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم.
* * *
حسين پناهي يك مجموعه تله تئاتر كار كرده بود، همان وقت ها كه آدم با ارزشي به اسم« فريد حاج محمد كريم خان» مدير گروه فيلم وسريال بود. درست بعد از آنكه حسين در مجموعه محله بهداشت بازي كرده بود. اما به دلايلي واهي به رغم اصرار فريد، پخشش نمي كردند. من آن ها را ديده بودم وغصه مي خوردم. روز اولي كه مدير پخش شدم، سپردم آنهارا از آرشيو آوردند و همان شب پخش شد. مرداد بود، درست مثل حالا. نام آن تله تئاتر «دو مرغابي در مه» بود و خوش درخشيد، آب هم از آب تكان نخورد. بعد گوش بزرگ ديوار و بعد يكي ديگر. يادم هست يك گل و بهار را با دوربين ۳۵ م.م گرفته بود و اتفاقي افتاد كه همه راش ها در حادثه اي از بين رفت و حسين گريان رفت و دوباره آن را با بازي درخشان زنده يادان مقبلي، امير فضلي و مهين ديهيم و ديگران در استوديو گلستان به صورت ويديويي ضبط كرد،كه چندين بار از شبكه اول پخش شد.
حسين پناهي در دهه ۶۰ و نيمه اول دهه ۷۰ يكي از پركارترين و خلاق ترين نويسندگان و كارگردانان تلويزيون بود و اغلب كارهايش با مايه هايي از طنز تلخ، جزو پر بيننده ترين برنامه هاي نمايشي بود. البته تلويزيون هر كس و هر چيزي را به اسم برنامه به روي آنتن نمي فرستاد و حسين در آن شرايط سخت و پر وسواس كارهاي با ارزشي به مردم ارايه داد. دوستاني هم كمكش مي كردند. يك سريال بلند تلويزيوني هم كار كرد به اسم«بي بي يون »و بعد ها، ديگر مدتي مشغول بازنويسي كارهاي ديگران شد. طي سال هاي ۶۷ تا ۷۱ در يك ساختمان با حسين همسايه بوديم و شب هاي زيادي را با هم سر مي كرديم و حسين شعر هايش را برايم مي خواند. خيلي با او سر وكله زدم تا آنها را به دست چاپ بسپارد. مدتي همنشين رضا شريفي نيا شد و او كمكش كرد و با سليقه تمام دو كتابش را در آورد كه خيلي هم پر فروش شد و بعد يكي يكي كتابهاي ديگرش را. از آن خانه كه رفت زن و فرزندان را فرستاد شهرستان و خود به تنهايي ماندگار تهران شد. تا آنكه نمايش هاي خوابگرد را در خانه نمايش و چيزي شبيه زندگي را در سالن اصلي تئاتر شهر به صحنه برد و آن سال ركورد فروش را شكست. مدتي با هم در همان دوران روي برنامه اينجا ايران است براي شبكه تازه تاسيس جام جم كار كرديم و بعدها كم كم گوشه گير شد، بارها وبارها با همراهي و همدلي دوستان مشترك او را از خانه بيرون مي كشيديم تا بيايد تئاتر كار كند، كه نشد، حتي مدتي يك نمايش را هم تمرين كرد ولي باز به خلوت رفت . آخرين همكاري مشترك ما بازي او در سريال همسايه ها بود. دوسال پيش كه حسينعلي ليالستاني قصد ساخت سريالي را داشت به من گفت كه حسين پناهي را راضي كن بيايد براي بازي در سريال و من با هر زحمتي بود حسين را از خانه بيرون كشيدم و روانه شمالش كردم. يكي دو بار هم در اواسط كار بي حوصله شد و كار را بي خبر رها كرد و به تهران آمد كه باز كار ما شروع شد. حسين اين اواخر ابدا دل و دماغ كار نداشت. اغلب در خانه تنها بود و حتي جواب تلفن هم نمي داد. تا شب قبل كه خبر دار شديم به آسمان پر كشيد و رفت . هرچند حسين هميشه در افلاك و كواكب سير مي كرد اما اين بار يك سكته مغزي كارش را تمام كرد و براي هميشه به ملكوتش برد. يادش گرامي .
* * *
حسين پناهي متولد دژكوه چهار محال و بختياري بود و در تمام لحظات روحيه ساده و روستايي خود را بي هيچ ادا و اصول حفظ كرد.پيش از آنكه وارد دنياي نمايش و هنر شود مدتي در كسوت طلبگي در مدرسه علميه آيت الله گلپايگاني در قم دروس فقهي خواند و سپس به جامعه هنري آناهيتا در تهران آمد و پاي به عرصه نمايش گذارد. او در طول عمر كوتاه ولي پر بارش آثار بي نظيري خلق كرد يا در به ثمر رسيدن آنها دخالت داشت يا همكاري مي كرد.
از نوشته هاي او مي توان به موارد زير اشاره كرد كه اغلب با كارگرداني خودش يا بعضابه صورت مشترك از تلويزيون پخش شده است.
دو مرغابي در مه، گوش بزرگ ديوار ، يك گل و بهار ، گلدان ها و آفتاب، ماجراهاي رونالدو و مادرش، بي بي يون، دل شير، خوابگردها، پيامبران بي كتاب، آسانسور، به سبك آمريكايي، من و نازي، چيزي شبيه زندگي، خروس ها وساعت ها، و...
در زمينه بازيگري ، سايه خيال، مرد نا تمام، اوينار، آرزوي بزرگ، مهاجران، در مسير تند باد، گال، رعنا، گرگها، آئينه خيال، محله بهداشت، آشپزباشي، روزي روزگاري، كوچك جنگلي، مثل يك لبخند، ايوان مداين، خوابگردها، چاووش، هشت بهشت، قهرمان كيه، راز كوكب، امام علي(ع)، همسايه ها، هي جو، آژانس دوستي، دزدان مادر بزرگ، و...
و اين هم شعري از او
... و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن هارا
با خداي خويش
چشم در چشم هم، نوش كنيم.
(روزنامه همشهری - ۱۹/۵/۸۳)

حسین پناهی

/ 3 نظر / 16 بازدید
gooyande

تا بارون خيست نکنه حالا ديگه نه چتری مونده و نه بارونی

مهراز

خدا رحمتش کنه‌٬ ما که ازش بدی ندیدیم.... / ساده بود و ساده می گفت:< دوس دارم برگردم به کودکی...> / حیف که بقیشو یادم نیس ٬ شعر قشنگیه

آقاي دكتر اسحاقي

خدايش بيامرزد /انشاءالله در آژانس دوستی بهشت ايفای نقش کند