فکر میکنم بابام دراکولاست!

سلام. یه چند وقتیه (نمیدونم دقیقا چند وقت!) که دارم کار ترجمه هم میکنم. همه چی. واسَم فرقی نمیکنه چی باشه شعر ٬ داستان کوتاه ٬ مینیمال و..... 26.gif

و البته هیچ ادعایی هم تـو زمینه ی ترجمه ندارم ٬ فقط دارم دست به تجربه میزنم و فعلا راضی هستم و از اینکه کسی مثل رسول یونان از ترجمه هام خوشش اومده کافیه.25.gif

یه کار ترجمه از من تـوی مجله ی  پنجره چاپ شده که براتون مینویسم و البته یه تصویرسازی خوشگلی هم انجام دادن که امروز فرصت نمیکنم براتون بذارم ولی تا آخر این هفته سعی میکنم همین پست رُو اصلاح کنم و تصویرها رُو بذارم اینجا.

در ضمن از هفته ی دیگه شنبه امتحانای من شروع میشه و چون هیچی تا حالا نخوندم یه کمی میترسم ٬ برام دعا کنین!!

****

فکر میکنم بابام دراکولاست!DRACULA

میدونم به نظر احمقانه میاد

اما یه لحظه گوش کنین و

اجازه بدین توضیح بدم.

 

ما تـوی قصر زندگی نمیکنیم ٬

و تـوی غار نمیخوابیم ٬

اما با این حال یه چیزی عجیبه ٬

و اون هم رفتارهائیه که بابام داره!

 

من اصلاً ندیده م  که بیرون بره ٬

وقتی روزه و هوا روشنه.

تمام روز رُو تا شب میخوابه ٬

بعدش شبا از خونه میره بیرون.

 

صبح میاد خونه ٬

میگه: «من واقعاً مُردَم!!.»

واسه شب بخیر ما رُو میبوسه و

بعد با طلوع خورشید میره بخوابه!!

 

مامانم از شک من با خبر شد و

گفت: « خیلی زرنگ نیستی ٬

بابات خون آشام نیست ٬

اون فقط شب کاره!.»

 

ــ مجله ی «پنجره» ٬ شماره مسلسل ۲۹ - سال سوم ٬ نیمه دوم خرداد ۱۳۸۶ ٬‌ صفحه آخر(پشت جلد)

*****

 نوشته ی: کن نسبیت (Kenn Nesbitt)

ترجمه ی: مهراز  بیک محمدی

/ 10 نظر / 25 بازدید
احسان

سلام..............خوبی؟؟؟؟؟؟..........

پائيززاد

سلام ببين نميگي شايد يه بچه بياد تو اين لاگ؟ چرا ميترسوني مردمو با اين حرفهاي ترسناك در پوست خود نميگنجم از لينك دادنت منم لينكيدم

انار

ترجمه هاتو بذار اينجا جالب بود مرسی از لينک ... شما هم اضافه شدي

نويد

سلام عزیزم... عزیزم سلام! قبلن خونده بودی واسم اینارو. کماکان ازشون لذت می برم. لینک شدی گلم!

لبخند تلخ!

سلام بر استاد مهراز عزيز بنده يکبار افتخار يافتم و شما را ديدم ساده می گويم مثل دوست مشترکمان نويد بر دلم نشستيد يکه خوردم وقتی وبلاگ شما رو ديدم و بخصوص از داستان دراکولا محظوظ شدم اگه دوست داشتی در مورد پاره از نوشتک های من هم نقد بده ارادت مزيد عزت بيکران عزت مزيد ارادت بيکران خلاصه اينکه چاکريم

لبخند تلخ!

درودی دوباره يه روز عصر يه پنجشنبه ی گرم فرهنگسرای شفق بعد از جلسه ی ترانه کنار مجسمه ای که خسته بود و کفششو در آورده بود یادت نیومد بنده رو؟ ديگه چقدر نشونی بدم؟ آهان يه دوربين هم دستم بود با يه لنز خفن - اين از فضا سازی بنده برای يادآوری اما مرسی واقعن از نظر قوی و متينت راجع به نوشته هام نکته های ظريفی رو عنوان کردی که جای تامل داره من و نويد گاهی تو يه کافه به اسم ۷۸ بيتوته ميکنيم و از شعر و داستان و نقد و ادبيات حرف ميزنيم خوشحال ميشم اگه وقت داشته باشی و به کلبه ی خلوت ما بيای از جو اونجا خوشت خواهد اومد. پس نظرت در مورد نوشته های قبليم چی شد برادر؟ مرسی و مرسی و باز هم مرسی

انار

نظرت رو برای لبخند تلخ خوندم چقدر حرفه ای... به ما کوچولو موچولو های غير حرفه ای سر نمی زنی! کجايی؟

آشنا

سلاممممممممممممممممممممممممممم چطوری؟ بالاخره پيدات کردم! مطمئنن منو نمی شناسی گلم! اگه گفتی کيم؟

سيد

دوست داشتني بود