بیا یک لحظه با من باش که من مالِ خودم باشم
بیا چشماتُو روم وا کُن که تـو حالِ خودم باشم
ببین زنجیرُو میفهمم ، هنوزم کُنجِ زندونم
بیا ، برگشتَنِت خوبه ، بیا که خوبه میدونم
رو سَطحِ قله افتادم ، پُر از زخمه کَفِ پاهام
هنوزم زنده میمونم ، هنوزم مثلِ مجنونم
نشستم رو سَرِ دنیا ، مَنُو از شب مُعَلَّق کُن
طنابِ دارُو بنداز و .... کَمی چارپایه رُو لَق کُن
اگه خواستی تـوی چِشمام نگاتُو پُر کُن از تردید
بشین عکسِ دو تامونُو تـوی قابِ مُعَرَّق کُن
هنوزم آسمون اَبره ، چِقَد خورشیدُو دوس دارم
مُردَّد باش ، ولی برگرد ، بیا تردیدُو دوس دارم
دلم میخواد که دنیامون شبیه قِصّهها باشه
میخوام مثلِ خودت باشم ، هنوز تقلیدُو دوس دارم
بیا یک لحظه با من باش که من مالِ خودم باشم
بیا چشماتُو روم وا کُن که تـو حالِ خودم باشم
(زمستان ٨٧)