سلام
امروز صبح که بیدار شدم ناخواسته به یاد «نوار غزه» افتادم! نمیدونم چرا....! که حاصلش این شعر شد و باعث شد بعد از چند ماه در این وبلاگ اتفاقی بیفته!
اینجا منم که پرواز میکنم
بر بلندای قلههای هر سنگ
با فانوسی روشن از شیرهی سنگها
□
عشیرهی من سالهاست که بر سرزمینِ سنگها دریانَوَردَند
و حالا
این منم که سُکّان به دست
بر جادههای دریایی موج سَوارم
اما نمیتوانم تایتانیک باشم؛
یا حتی
یک قایق کوچک کاغذی ـ درونِ یک تشتِ کوچکِ آب! ـ
□□
کاش میشد
بر روی سنگهای دریایی
درختهای زیتون کاشت
و با رگهای پاره سیرابِشان کرد
و با کبوترانِ سپید
مترسک ساخت
در مزارعِ زیتون!
□□□
شنیدهام
که میگویند
یک متر پرچمِ سفید
برابر است با
نوار غزه منهای 360 کیلومتر مربع
برای یک میلیون و سیصد هزار فلسطینیِ سازمانِ مللِ متحد!